۱۴۰۵ شهریور ۲۱, شنبه

42

گلو درد از ناحیه لوزه دوباره شروع شده

میرم بیمارستان تهرانپارس

خانوم دکتر که شکل پیونده با یه امپول و چهارتا قرص 

سر و ته کار رو جمع میکنه

*

ناگهان 42 سالگی فرا میرسه. بی سر و صدا . 

کمترین تبریک تولد 

کمترین کادو 

بالا رفتن سن کمترین توجه رو بهت میده

حس خاصی ندارم و این زندگی واقعا یک نواخت و حوصله سربر شده

میانسالی همین شکلیه . همه چیز در میانه میگذره

روز تولدم به خاطر بی برقی و بی بنزینی موتور برق 

دیرتر از تمام روزای هفته

*

پنجشنبه یه تاتر بد میریم. بدتر از هرچی که تصورش روبکنی

برای شام میریم اکوان 

قبلش یه پیتزایی به پیشنهاد مجید میریمکه شلوغه

حداقل شامش بد نیست

*

جمعه میریم که بدویم. بهتر از هفته های قبلم

این خبر خوشی میتونه باشه

بعد از اون میریم دی . نیلوفر بهمون اضافه میشه و میریم ناهار

خوش میگذره .حداقل به نیلوفر که از جهنم خرابی کولر میاد

*

مامان حالش خوب نیس. اسهال شده و نمیتونه کنترل کنه خودشو

از رحمانی مشورت میگیرن ودوتا قرص پیشنهاد میده 

بهتر نمیشه و میرن بیمارستان

نصف شب برمیگردن و میگن ویروس بوده

امیدوارم همین بوده باشه

*

میخوام روزی سه بخش از سه کتاب رو  بخونم

هفته ای سه روز پیاده روی برم

هر روز دولینگو رو انجام بدم

و تا 43 سالگی ادم بهتری بشم

خواهیم دید چه خواهد شد

۱۴۰۵ شهریور ۱۴, شنبه

وزنم رسیده به حوالی 77 . این اتفاق خوبیه. امیدوارم کمتر و کمتر بشه

*

مادربزرگ تو نقاحت به سر میبره. توحموم خورد زمین

و مهره های کمرش شکست

بعد ازتزریق سیمان تو شرایط سختی افتاده

*

مادر فریده زن داییم به رحمت خدا میره

مراسم ختم شهرک غرب . دور ترین جا به همه 

خودمومیرسونم .با بدبختی جا پارک پیادا میکنم

حسن پشه و ممد اقا و خلیل رو تو ختم میبینم 

تو اوج ترافیک برمیگردیم خونه

*روز دربی طبق معمول گره میفته تو کار

پالایشگاه لعنتی بار داره و با این وجود خودمو به بازی میرسونم

خوشبختانه کلاسمون به علت تپش قلب استاد کنسله و بازی رو میبینم

*

صدا به گوش بیمارم برگشته. این بهترین اتفاق این روزاس

برخلاف سری قبل نه با صدای سنتور قطع شده نه سایر اصوات 

به فال نیک میگیرم . روزی که مطمعن شم دگه خوب شدم

واسه دکتر گیلانی گل میبرم

*

با مولود میریم بیرون . خودمو اماده کردم که پیشنهادم رو بهش بدم

هیچ چیز خوب پیش نمیره یکی دوبار سعی میکنم نزدیک شم

و پس میخورم

تصمیم میگیرم برای همیشه ازش دور شم

*

جمعه میریم که بدویم . من زود حالم بد میشه . ترکیب غذای سنگین

کم خوابی گرما و دیفن هیدارمین احتمالا اکسپایر شده حال تهوع بهم میده

با این حال حدود ۷ کیلومتر راه میریم. ناهار میریم برگردرجه یکبهادر رومیزنیم

میامخونه ومیخوابم . عصر میرم کنسرت میلاد درخشانی.چه اجرایی . چه لذتی

چ

۱۴۰۵ مرداد ۳۱, شنبه

سندروم مرداد

 *

این روزا ماشین کمه و کاسبی چندان جالب نیست

اولین روز بعد تعطیلی ماشالا اینا انقدر شلوغ میشن

که تا ده شب درگیریم /. تیم محبوبم بازی اولش رو میبره

دو هیچ . هیچکدوم از گلهاش رونمیبینم چون تو راهم

*

یکشنبه کارا زود جمع میشه و فرصت میشه برم پیده روی انفرادی

تو شهرک امید .تصمیم میگیرم سلامت محور تر زندگی کنم

شاید رژیم بگیرم

قند رو کم میکنم

توحس و حالم تغییری احساس نمیکنم . شاید زوده هنوز

*

پیمکان و صالح مجدد و به سبک هر مرداد دعواشون میشه

پیمان قهر میکنه میذاره ومیره. حالا صالح روزا چند ساعت میاد اینجا

صالح میگه پیمان پشت سر منم پیشش حرف میزده 

چیزی که قابل پیش بینی بود

*

مادربزرگ تو حموم میخوره زمین وکمرش اسیب میبینه 

میبرنش دکتر ومیگه به نظر چیزی نیست

باید ام ار ای بده

خواهعیم دید چه خواهد شد

*


پنجشنبه برنامه خاصی نداریم . یه بلیت میگیرم و تنهایی میرم تاتر

تاترش بد نیست .بعدش حوصله ندارم و میرم خونه. تو راه یکی زنگمیزنه و میگه بسته داری

الهام از هلند برام کادو تولد فرستاده 

میگه یادم نمیره کی تو روزای سخت کنارم بود

*

جمعه با سارا دوتایی میریم انقلاب . میدویمو نفس من میگیره

پیاده نرم راه میریم . بعدش میریم دی و مجید بهمون اضافه میشه

ناهار میریم سماق . میرسم خونه دوش میگیرم میخوابم 

بیدار که میشم ادم زنده تری ام 

عصر میریم دیدن مادر بزرگ

جمعه خوبی رو به پایان میرسونیم

۱۴۰۵ مرداد ۲۴, شنبه

سبک زندگی تعییر میکنه

 *

کارما رو همه پس میدن. خانوم محترمی که مدتها منواز جریان زندگی 

خارج کرد از جریان ایده ال زندگیش جدا شد

این واقعا ترسناک ترین اتفاق زندگیه

*

محمدرضا با یه استوری تلگرامی خبر فوت مادرش رو میده

نمیدونیم چیکار کنیم 

این شکل از عزاداری نوبره

سارا میگه این بخشی از نمایش خود بزرگ نشون دادنه

مسیج میدم و تسلیت میگم

خیلی عادی برخورد میکنه

در حالی که هیچی عادی نیست

*

پدر شکیبا به رحمت خدا میره

میریم ختمش . خیلی تحویلمون نمیگیرن و مهم نیست

مگه ما براشون چیکار کردیم؟

*

سه روز تعطیلی داریم . روز اولش رو با دوسامون رفتیم دی

سه بگ کامل کتاب خریدم

با نیلوفر و سارا . مجد گفت طپش قلب داره و نمیاد .

به نظرم گشادکرده بود

نیلوفر خیلی حرف میزنه. عین سیاوش

ولی سیاوش خوش سخن تره

*

روز دوم تعطیلی یه تاتر بیمزه میرم . تنهایی

موقع خروج کنترلچی گیر میده که فیلم گرفتی

موبایلمو که در میارم میگه برو

شام میرم پیتزا پاشا یه پیتزا منیگیرم

میرم کنا پارک اندیشه بخورم که

میزنم به جدول . چیزیم نمیشه

*

جمعه قراره بریم انقلاب بدوییم . ده صبح میرسیم اونجا

اول بسملا قفل میکنمی و در نهایت کار با پیاده روی حل میشه

سه کیلومتر میدویم و قرار میشه هر هفته بیایم . 

یه کافه میریم و ماست و گرانولا میخوریم

و میریم خونه . تو اوج دگرما پدر رو پشت بوم جوجه درست میکنه

ناهار میخوریم و نصف نوشابه ام میمونه

انگار داره مدل زندگیم تغییر میکنه


۱۴۰۵ مرداد ۱۰, شنبه

شیکم

مامان برای پومین هفته متوالی تمپول لاغری تزریق کرده

و میگه حدود سه کیلو کم کرده

با شیکمم به مشکل خوردم . شاید منم اقدام کنم

*

کلاس این هفته با تمرین کم میرم و افتضاحم

خوشحالم که جرم نمیدن

شاید هفته دیگه نرم تا ببینم ساز نزدن تاثیری تو بهبودی گوشم داره یا نه

*

پنجشنبه تنهایی میرم تاتر 

تو راه یه پسره با شدت میزنه عقب ماشین

چزی نمیبینم که نشان از خرابی بده

با این حال شماره اش رومیده پسره که اگه طوری شد

بهش زنگ بزنم. بعد از تاتر میرم پیاده روی

یه سرم به کتاب پنجره میزنم و یه چرخی تو پارک اندیشه

سیرابی میخورم ومیرم خونه

*

کیتی که برام فرستادن قدری کوچیکه . با فروشندش صحبت میکنم

میگه حضوری میتونی بیای و عوض کنی میرم اونجا ونیستن

احتمالا خرید بعدیمم کوچیکه یا شاید من زیاد گنده شدم

تصممیم میگیرم روتینم رو تغییر بدم . ورزش و پازل به جای یللی 

و تللی . خواهیم دید چه خواهد شد


۱۴۰۵ مرداد ۳, شنبه

سرشب لاتا

 *

هفته رو با این خبر شروع میکنیم که ماشین واشر زده . با ماشین پدر میرم

تمام طول مسیر مراقبم . خوددش میگه تند نرو مراقب ترمز باش و غیره

خودشون وقت دکتر دارن امروز . برای لاغری مامامن و شروع فرایند

 امپول درمانی. عصر برمیگردم خونه وکلی کار عقب افتاده جلوم

ماشین حدود 20 میلیون خرجش میشه ولی نو میشه تقریبا

ازمایشای مامان جالب نبوده قند و چربیش بالاس و مشکل تیرویید هم داره

*

قرصایی که دکتره به مامان داده بهش نمیسازه . میرن پیش رحمانی

رحمانی میگه این داروها زیادهو باید کمش کنی 

امول رو میزنه و منتظر نتیجه اش میمونیم

*

مجید رو به علت نخوندن کتاب از گروه میندازم بیرون

عصبانی و وحشی میشه شروع میکنه به چرت و پرت گفتن

و تهدید کردن و تیکه انداختن . جوابش رو نمیدم . پنجشنبه با سارا و 

نیلوفر میریم خرید کتاب. حدود ۴ میلیون سبد خریدم میشه

شامک میریم کراکف میخوریم و بد نمیگذره

مجید پیام عذرخواهی میده که برام فاقد اعتباره 

به نظرم روی ادمایی مثل مجید نمیشه حساب نمیشه حساب کرد

اصلا روی ادما نمیشه حساب کرد

*

شبا تو توییتر یه ژانری رااه انداختم واسه خدم به اسم سر شب لات ها

یه موزیکویدیو میذارم و به نظرم خیلی کار باحالیه

ادامه اش میدم تا ببینیمچی میشه