۱۴۰۵ مرداد ۳, شنبه

سرشب لاتا

 *

هفته رو با این خبر شروع میکنیم که ماشین واشر زده . با ماشین پدر میرم

تمام طول مسیر مراقبم . خوددش میگه تند نرو مراقب ترمز باش و غیره

خودشون وقت دکتر دارن امروز . برای لاغری مامامن و شروع فرایند

 امپول درمانی. عصر برمیگردم خونه وکلی کار عقب افتاده جلوم

ماشین حدود 20 میلیون خرجش میشه ولی نو میشه تقریبا

ازمایشای مامان جالب نبوده قند و چربیش بالاس و مشکل تیرویید هم داره

*

قرصایی که دکتره به مامان داده بهش نمیسازه . میرن پیش رحمانی

رحمانی میگه این داروها زیادهو باید کمش کنی 

امول رو میزنه و منتظر نتیجه اش میمونیم

*

مجید رو به علت نخوندن کتاب از گروه میندازم بیرون

عصبانی و وحشی میشه شروع میکنه به چرت و پرت گفتن

و تهدید کردن و تیکه انداختن . جوابش رو نمیدم . پنجشنبه با سارا و 

نیلوفر میریم خرید کتاب. حدود ۴ میلیون سبد خریدم میشه

شامک میریم کراکف میخوریم و بد نمیگذره

مجید پیام عذرخواهی میده که برام فاقد اعتباره 

به نظرم روی ادمایی مثل مجید نمیشه حساب نمیشه حساب کرد

اصلا روی ادما نمیشه حساب کرد

*

شبا تو توییتر یه ژانری رااه انداختم واسه خدم به اسم سر شب لات ها

یه موزیکویدیو میذارم و به نظرم خیلی کار باحالیه

ادامه اش میدم تا ببینیمچی میشه

 

۱۴۰۵ تیر ۲۷, شنبه

جوش اوردنهای پی در پی

 *

متاسفانه نه گوشه خوب میشه نه بهتر میشه و همه چی در شیب نزولی قرار داره

وضعیت کار جالب نیست و امریکا هر شب داره پلهای جنوب ایران رو میزنه

*

دارم میرمخونه که یهو امپر میره بالا

توبدترین جای ممکنم . اتوبان شوشتری . زنگ میزنم امدادخودرو

پدرهم میاد پیشمون ولی تا برسه ده بار گم میشه

در نهایت معلوم میشه مال سوراخ شیلنگ بخاری بوده

*

بعد از حدود یکماه میرم کلاس و بد نیستم

خوبم نیستم . من از این بیشتر پیشرفت نمیکنم

*

پنجشنبه میریم تاتر غنی زاده . قبل از تاتر کلید ماشین رو گم میکنم

با مجیدم دعوام میشه . به تاتر میرسیم

در فضای ادایی. تاتر خوبیه . به هیچ رستورانی لعدش نمیرسیم

میریم جیگرکی

تولد ایران هست و براش تولد زنونه گرفتن 

خوشبختانه ما اونجا نیسیم

*

جمعه ناهار خونه حسام ابگوشت دعوتیم . میرم دنبال سیاوش

وسط راه ماشین جوش میاره . ماشینو میذاریم دمخونه سارا 

مهمونی بدی نیست . حسام بعد از ناهار چپ میکنه

سیاوش و سعید خیلی حرف میزنن

برمیگردیم خونه . ماشینو پر اب میکنیم و تا خونه میرسیم

بابک میگه یا واشر سرسیلندره یا واتر پمپ

خواهیم دید چه خواهد شد


۱۴۰۵ تیر ۲۰, شنبه

جوانه خشک میشود

 *

بعدر از دو جلسه تمرین سنتور دوباره گوشم برگشت به شکل قبلی

و حتی بدتر . تمام روزنه ها امید مسدود شد

تمام غم به دلم برگشت

دلم از این میسوزه که برای کلاسی تمرین کردم که تعطیل شد

*

میریم فیلم رگبار روتو سینما ببینیم . شهر به خاطر تشیع جنازه رهبرشون تعطیه

هرکسی خودش میاد  سینما و من دنبال کسی نمیرم

مجید با یه حال بد میاد وسط فیلم گریه میکنه و میره

میگه دعوام شده و دارم میلرزم

*

.میریم تاتنر زار . یه کار فاجعه و بیمزه
بیخود و بیجهت  . بعد از تاتر همه فسیم 

تصمیم میگیریم بریم خونه ولی ناگهان

شام میریم رستوران دم خونه سارا اینا

پنجشنبه تاتر دیگه ای داریم که کنسل میشه

*

امپر ماشین همچنان بازی رد میاره

اعصابمخورده میام خونه میبینم اب دوغ خیارم رو خوردن

شاکیتر میشم میخوابم . عصر میرم وانگشتری کهپارسال خریدم

رو یه کم گشاد میکنم حریدای دفترم رو انجام میدم

*

جمعه شب خونه مادربزرگیم . ایرن بداخلاقه . هیچ اتفاق 

قابل ذکری نیست که بگم ازش 

۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه

جوانه میزند

 *

صدای عصبهای توی گوشم برگشتن . بعد از چند روز که دوباره همه چیز ترسناک

به نظر میرسید حالا التاقایی شبیه درومدن جوانه از دل خاک دراه رخ میده

این اگه معجزه نیست پس چیه؟

*

تصمیم میگیرم سنتورم رو بفروشم و یکی دیگه بخرم

زنگ میزنم به سالاری. ازش قیمتی کهع باید روی سازم بذارم رومیپرسم

میگه حدود چهل تومن

نظرم برمیگرده . خب دیگه چه خبر؟

*

امپر ماشین بعد از داستانهای هفته قبل باز بالا میره

میرم پیش حسین باطری ساز. نگاه میکنه و میگه از رادیاته

میرم پیش رادیات ساز . شاگردش یه پسر بچه باحاله

از لای رادیات چرک و کثافت در میاره

بعد از سه ساعت خسته کننده کار انجام میشه

پاره و پوره برمیگردم خونه

*

کارم رو مخمه. بعد از دوسال هنوز صالح داره با قیمت

دوسال قبل باهام حساب کتاب میکنه 

بحز اون ماشالام داره اذیت میکنه

باهاش جدال لفظی پیدا میکنم\

صالح ورود میکنه و میگه اگه باز گیج بازی دربیاره عوضش میکنم

*

سه روز تعطیلی عاشورا و تاسوعا و جمعه. چهارشنبه یمریم خونه سارا

فیلم میبینیم و برای مجید تولد میگیریم

خوش میگذره. مجید مست و پاتیل و با لباس قرمز میاد

که مثلا من ضد عاشورام. ببینیم کی این نقاب عوض میشه 


*

روز عاشورا خونه مادربزرگ جمعیم . بچه نگار هنوز بامزه و فراری از

اقایونه .اواخر مهمونی خسته کننده میشه. میریم خونه و با سارا وعمو میریم 

دی و دلجین . عمو موقع پارک کردن رو مخم میره ولی یه چیز جالب ازش

یاد میگیرم .از کتابای دسته دومی که فروختم 600تومن اعتبار دارم که میشه 

پول یه جلد از کتابای جان فانته . تودلژین به قیمت بالای منو اعتراض میکنه ولی در نهایت

اوکی میشه با غذا

*

جمعه با سر درد میمونم خونه . نظافت  شخصی یه فوتبال بیمزه با باخت پرسپولیس

مطالعه میکنم و تعطیلی تموم میشه



۱۴۰۵ خرداد ۳۰, شنبه

هفته خرابیهای پی در پی

 *

پدر و مامان هر دو شبهه کرونا گرفتن و مریضن . تو مطب رحمانی هستن که بهشون زنگ میزنم

کولر ماشین صدا میده. ادرس حسین رو میگیرم که برم پیشش . قبلش با مجید قرار دارم که عطرایی \

که از حبیب خریدم رو بهش بدم. تحویلش میدم و با بدختی حسین رو پیدا میکنم

پین فن ماشین در رفته بود درستش میکنه و میرم خونه\

*

دارم واسه خودم نمنمک میرم که چراغ در ماشین روشن میشه 

مجید که پشت خطه رو قطع میکنم

راننده وانتی بدو بدو میاد و یمگه اب داره از زیر ماشینت میره

در کاپوت رو باز میکنم و کل کاپوت خیسه

وانتی که فرشته نجات منه در رادیالتور رو باز میکنه و اب 

میریزه. تو سر زنون خودمو میرسونم به بابک . شیلنگ بخاری

ترکیده بود . عوض میکنم و میرم خونه 

*

کولر گازی دفتر روکه خرابه با همکاری دوست اکبری

درست میکنیم . اقای کولر ساز خوش تیپ و بدبوعه

خیلی بدبو . خودشمیره ولی بوش تو دفتر همچنان حاکمه

*

عمومسعود زنگ میزنه و میگه تصادف کرده و پول لازم داره و در همین

راستا به رضا زنگ زده و رضام پیچونده اش. میگه به بابات چیزی نگو

ولی قبل از اون رضا به بابام گفته . میگه اینا دوست داشتن زمین خوردن منو ببینن

*

سند تفاهم بین ایران و ارمیکا امضا شد

*

میریم تاتر سلول .بد نیست ولی خوبم نیست. میریم پاتزا . گرم و خلوت و بی در و پیکر به نظر 

میاد بلند میشیم و میریم پیله. کیفیت خوبی داره ولی من دستم میخوره نوشابه ها و سسم برمیگرده

خوابم میاد و یاد خانوم ح افتادم که عاشق اینجا بود

میرسم خونه گوشم سوت زیادی میکشه

دیستورشن زیاد. من خوب نخواهم شد

*

جمعه اقای زیتلی میاد برای درست کردن نت خونه . سیم کشی عوض میشه جای مودم هم همینطور

به نظرم کیفیت خوب میشه . اقای زیتلی فضول و کاربلده. بهم یاد میده چجوری انلاین بازی کنیم

شلتر میخرم و بالاخره میتونم اپشن جدید فوتبال رو فعال کنم 

۱۴۰۵ خرداد ۲۳, شنبه

شوق روزگار کودکی


دقیقا شب قبل از سفر ایرج به ترکیه ایران و اسراییل 

موشکبازی میکنن . پیمان و وحید از لغو سفر ایرج خوشحالن

و فکر میکنن ای حرکت منتهی به اومدن شاه میشه

در نهایت ایرج به پروازش میرسه و قیافه لج درومده اینا برام جذاب میشه

*

دقیقا تو روزای اروم ایران یوهو ضامن ترامپ در میره و 

به بهانه هلیکوپتری که تو جنوب ایران سقوط کرده

نوار جنوبی رو به خاک و خون میکشونه ولی همچنان

اتش بس برقراره. مردم مثل روزای اول جنک پمپ بنزینا رو نمیبندن

*

شب کنسرت یادبود علی تجویدی بازم بازار تهدیدای ترامپ داغ میشه

تو اسمون یه ستون دوده که میگن مال میدون قیام هست . قبل از کنسرت

میرم کلاس . زود میرسم . جلسات مشاوره برای هنر اموزای جدیده

یه اقای خیلی سن داری هم اومده بود و میگفت من اگه استعدادش رو دارم

برم ساز بخرم . سر کلاس وب نیستم و درس هفته بعدم سخته

. به کنسرت میرسم و با یکی دوت اهنگش گیه ام میگیره

*

پنجشنبه با صدای زنگ راننده شیراز بیدار میشم . میگه خالیش نمیکنن

قرار بوده ۴ صبح برسه ولی تو راه خوابیده و انبار رشتی حالا سر لج افتاده

با تلفن بازی زیاد و خالی بندی و داستان سازی بالاخره طرف 500 تومن میگیره و خالی میکنه

شب با سارا و مجید میریم کتابفروشی دی . سر راه مجید از ساقی گل میخره

شام در کمال ناباوری به سماق میرسیم . شب خوبی میشه 

*

سعی میکنم جمعه رو بخوابم و نمیشه . عصر به هوای قهوه سارا میرم خونه شون

چایی میخوریم و گپ میزنیم در مورد دوستها ادمها و همه چیز . سعی میکنم زیاد 

نمونم . همیشه ادما رو قبل از اینکه بگن چرا نمیری ترک کن